خبــــرگـزاری کـــودک و نــوجـــوان ایــران

  • امروز : پنج شنبه - ۲۰ بهمن - ۱۴۰۱
  • برابر با : Thursday - 9 February - 2023
3
"هفته دانش آموز با ایچنا"

روایت خواندنی ایچنا از زندگی شهدای دانش آموز/ پسر ۱۳ ساله ای ۷ عراقی را اسیر کرد ( شماره ۱)

  • 08 آبان 1400 - 11:05
روایت خواندنی ایچنا از زندگی شهدای دانش آموز/ پسر ۱۳ ساله ای ۷ عراقی را اسیر کرد ( شماره ۱)
به مناسب فرا رسیدن هفته دانش آموز ، قرار است در این هفته خبرگزاری ایچنا روایت های خواندنی از زندگی شهدای دانش آموز کشور داشته باشد . امید واریم این اقدام موجب اشنایی بیشتر نسل جدید با مکتب عشق و ایثار گردد .

خبرگزاری ایچنا – جوانان انقلابی پا به پای دیگر اقشار مردم در پیروزی انقلاب اسلامی سهمی بزرگ دارند. با آغاز جنگ تحمیلی بسیاری از نوجوانان و جوانان ایرانی با وجود سن کمی که داشتند درس و مدرسه را رها کردند و از پشت نیمکت به جبهه ها رفتند . حضور پرشور دانش آموزان در جبهه های حق علیه باطل نشان دهنده بصیرت و نگاه ژرف آنان به انقلاب اسلامی بود به گونه ای که صفحات هشت سال دفاع مقدس برگرفته از نام بزرگ مردانی چون شهید حسین فهمیده می شود تا برای همیشه بر تارک پرافتخار انقلاب اسلامی بدرخشد.

به مناسب فرا رسیدن هفته دانش آموز ، قرار است در این هفته خبرگزاری ایچنا روایت های خواندنی از زندگی شهدای دانش آموز کشور داشته باشد . امید واریم این اقدام موجب اشنایی بیشتر نسل جدید با مکتب عشق و ایثار گردد .

بهنام در تاریخ ۱۲ بهمن ماه ۱۳۴۵ در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. در مقاومت خرمشهر به همراه سایر مدافعین حضور اثرگذاری داشت.بهنام می‌رفت شناسایی.گاهی گیر عراقی‌ها می‌افتاد. چند بار گفته بود: «دنبال مامانم می‌گردم، گمش کردم.» عراقی‌ها فکر نمی‌کردند بچه ۱۳ ساله برود شناسایی؛ رهایش می‌کردند.یک‌بار رفته بود شناسایی، عراقی‌ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند. وقتی بر می‌گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود؛ هیچ‌چیز نمی‌گفت فقط به بچه‌ها اشاره می‌کرد عراقی‌ها کجا هستند و بچه‌ها راه می‌افتادند.

 یک اسلحه به غنیمت گرفته بود؛ با همان اسلحه ۷ عراقی را اسیر کرده بود. شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت خانه‌هایی را که پر از عراقی بود به‌خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. گاه می‌رفت داخل خانه‌ها پیش عراقی‌ها می‌نشست مثل کرولال‌ها از غفلت عراقی‌ها استفاده می‌کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمی‌داشت.

خمپاره‌ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود. کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود؛ ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده است و از سر و سینه‌اش خون می‌جوشید. پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود. چند روز قبل از سقوط خرمشهر، در ۲۸ مهر ۱۳۵۹ پر کشید.

وصیت‌نامه شهید بهنام محمدی
بسم الله الرحمن الرحیم
من نمی‌دانم چه بگویم. من و دوستانم در خرمشهر می‌جنگیم و به ما خیانت می‌شود. من می‌خواهم وصیت کنم، هر لحظه در انتظار شهادت هستم. پیام من به پدر و مادرها این است که بچه‌های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه‌ها می‌خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند. پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید
.

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰

دیدگاهها بسته است.

خبرگزاری کودک و نوجوان

آرشیو مطالب